سورنا توپولی

تو زیباترین هدیه ی خدا به من هستی،بزرگترین عشق زندگیمی.سورنای قشنگم عاشقونه عاشقتم پسر مامانی ^_^

به وبلاگ من خوش اومدین

                                          سلام به همه ی دوستای کوچولوی عزیزم

                                 و

                                من سورنا ماشین چی هستم و روز 17 آبان 1 ساله شدم

                                     و به قول خاله بن از یه نوزاد به یه پسر تبدیل شدم

                                از این که به وبلاگ من سر می زنید از همه ی شما ممنونم

                                             امیدوارم از در کنار من بودن لذت ببرید

                      ن

                          اینم عکس من روز بعد از تولدم با تابی که هدیه ی مامان و بابا بود

                               ی

[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 0:32 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد تولد تولدت مبارک ^x^

سلام سلام هورا

امروز تولد گل پسر زیبای منه هوراهوراهورا

پسر گلم 3 ساله شدنت مبارکت باشهفرشته

امیدوارم همیشه سالم و شاد باشی و من و بابایی شاهد موفقیت هات باشیم خیلی دوستت داریم عزیز دل مامانی قلبماچبغلماچقلب

تولد پسرم امروزه اما چون ماه محرمه ما تولدش رو جمعه ی گذشته گرفتیم و به همین دلیل خیلی از دوستان و فامیل نتونستن برنامه شون رو جور کنن و بیان و بیشتر مهمونامون دوستای من و بابایی بودن 

البته مامان پری و بابا بزرگی هم از تهران اومده بودن واسه تولد تشویق

مامان نسرین و دایی ها و خاله هم بودن اما بابا عباس واسه کارشون مجبور بودن برن تهران و نبودن تو جشن ناراحت

و طبق معمول مامان یاسی هم مشغول پذیرایی و گپ زدن با دوستان و مهمونای عزیز بود خیال باطل واسه همینم نتونست عکس زیادی بگیرهخجالت

بابایی هم از کل مراسم فقط فیلم گرفته بود کلافه

راستی امروز تولد پریسای عزیزم هم هست مبارکش باشه گل دخترمون مریم جون به تو هم مامان شدنت رو تبریک می گم دوستم ایشالا همیشه کنار هم سالم و شاد باشیدماچ

واسه دیدن عکسا لطفا برید ادامهلبخند


ادامه مطلب

[ جمعه 17 آبان 1392 ] [ 15:18 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : تبريكات جشنها ]

[ ]

بالاخره عکس ^^

سلام به دوستای گلم بالاخره من تونستم چند تا عکس جدید پیدا کنم بزارم روی وب

توی این مدت خیلی عکس تکی نداره سورنا جونی و معمولا با من یا بابایی یا بقیه ی اعضا فامیله که مدیریت محترم اجازه ی آپلودشون رو نمیدنفرشته

 

عکسا ادامه لطفا قلب


ادامه مطلب

[ جمعه 19 مهر 1392 ] [ 23:43 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : خاطرات سفر ]

[ ]

بازگشت دوباره ^_^

سلااااااام به همه ی دوستای گلم

میدونم ما خیلی وقته که نیستیم اما باور کنید خیلی گرفتار بودیم و تو این مدت خیلی چیزا عوض شده و مهمترینشم اینه که من دیگه لامرد زندگی نمی کنم و اومدم واسه زندگی شیرازهورا

و مهمتر اینکه خونه ای که می خواستم رو تونستم بخرم چون میترسیدم از اینکه مجبور به اجاره نشینی شم ولی خدا رو شکر همه چیز رو به راه شد و تونستم خونه رو بخرم

و تو این مدت هم مشغول آماده کردن خونه بودیم چون آشپزخونه که کلا خام بود یعنی هیچی نداشت و تا کابینتا و اپن آماده شد جونه من در اومد و کلا درگیر با اسباب کشی کردن از لامرد به شیراز و جا دادن وسایلا بودیم

بعدشم بلافاصله از چالوس برامون مهمون اومد و خودمونم باهاشون برگشتیم تهران و یک ماه رو صرف مسافرت تابستونیمون کردیم

بعد که اومدیم هم روز بعدش عروسیه مریم عزیزم یکی از صمیمی ترین دوستام بود البته با هم خواهر محسوب میشیم چون 3 سال تو یه خوابگاه با هم زندگی کردیم بعد هم تولد آرمین کوچولوی من داداشه عزیزم بود و ...

می بینید کلللی سرم شلوغ بوده و در کنار تمام اینا کلاسای گیتارم هم بوده که به نحو فوق العاده ای داره عالی پیش میره و استادم ازم خیلی راضیه میگه رکورد سریعترین مدت اتمام کتاب رو بین هنرجوهام دارینیشخند

به همین خاطر بیشتر وقت من که صرف سورنا و خونه و زندگی میشه و باقیمونده اش صرف تمرینات گیتارم اما از این به بعد سعی می کنم بیشتر بیام پیشتون

دلم برای همه تنگ شده بود و یه تشکر بسیار ویژه از باران عزیزم که همیشه به یادمه و به من خیییییلی زیاد لطف داره دوستت دارم دوست گلم برات آرزوی بهترین ها و موفقیت و رسیدن به آرزوهات رو دارم

از سورنا بگم براتون که تو این مدت تقریبا 6 ماه کلللللللللللی پیشترفت کرده دیگه کاملا صحبت می کنه و یه وقتایی یه چیزی به آدم میگه که وا می مونم چی جوابشو بدم خدایی میگم

و اینکه متاسفانه از بچگی  من یه ارث بدی رو گرفته و خیییییییییییلی زیاد حرف میزنهکلافه

یعنی تازه می فهمم بابا و مامان من بیچاره ها چه اعصابی داشتند که اینقدر منو تحمل می کردن من واقعا تواناییش رو ندارم یه وقتایی از کوره در میرم اما سعی می کنم بهش بی توجهی نکنم و تا جایی که می تونم بهش گوش میدم و باهاش حرف میزنم

دیگه اینکه ماشالا خیلی بلند شده و از همه ی دوستای همسنش بلند تر و درشت تره

خیلی با ادب و حرف گوش کنه خدا رو شکرخیال باطل

و کلللللللللللللی هم مهربون و خوش اخلاقه و سریع با همه جوش می خوره و بازم اینو از من به ارث برده

به قول بابا کامبیز میگه آره هرچی خوبی داره از تو داره و به تو رفته ولی خدایی ناکرده اگه رفتار بدی پیدا کنه به من رفته منم میگم مگه غیر از اینه؟؟؟؟نیشخند

نمی دونه که همه ی مامانا اینجورین خوبیا مال خودشونه بدیا ماله باباشچشمک

من سر فرصت میام عکسای جدید سورنا و عکس های سفر رو میذارم واسه تون

دوستون داریم بای بای

[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 14:58 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : ]

[ ]

...

می دونم خییییییییییییلی تکراری شده ها ولی من باز دارم میرم شیراز 

هفتهی آینده بر میگردم شایدم هفته ی بعترش

به یادتون هستیم و دوستون داریم اما مبجوریم هی بریمناراحت

به این فکر کنیم که برای آینده مون خوبه از این دید که بهش نگاه می کنم این رفت و آمدها برام قابل تحمل تر میشه

خاله باران بازم اطلاعیهنیشخند

فعلا بایبای بای

[ پنجشنبه 29 فروردين 1392 ] [ 17:09 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : اطلاعیه ]

[ ]

سفرنامه و عکسای سفر 92

سلام سلام

بالاخره من عزمم رو جزم کردم و اومدم از سفرمون بنویسم

یه دفعه از خواب که بیدار شدم بصورت کاملا انتحاری و خودجوش یهویی حس عکسا اومد سراغم منم تا سورنا خواب بود از فرصت استفاده کردم و عکسا رو آماده کردم واسه وب

خب اول از همه قبل از عید ما شیراز بودیم خونه ی مامانی نسرین بعد از اون یه هفته قبل از عید رفتیم تهران خونه ی مامان پری اینا

چهارشنبه سوری رو اونجا بودیم جاتون خالی کلا تو خونه نشستیم و هیچ جا نرفتیم تو خونه من کتاب می خوندم و فیلم می دیدم و سورنا با مامان پری بازی می کرد

هرچی به بابا کامبیز گفتم بریم بیرون گفت نه اینجا خیلی شلوغ میشه خطرناکه واسه سورنا

اینقدر دلم هوای چهارشنبه سوریای خودمون رو کرد تو شیراز که نگو هر سال چقدر خوش می گذروندیم اما امسال... بگذریم

بعد واسه تحویل سال رفتیم محلات ما امسال عید نداشتیم چون مادرم فوت شده بودن و بیشتر میزبان بودیم

موقع تحویل سال هم مشغول تمیز کردن خونه ی مادر بودیم اصلا نفهمیدیم کی تحویل ساله یهو دیدیم همه دارن جیغ میزنن فهمیدیم سال تحویل شده اینم از یکی دیگه اتفاقای متفاوت با هر سال

تا 7 فروردین محلات بودیم و بعد مستقیم رفتیم شمال چون مامان پری اینا رفته بودن انزلی و دیگه تهران نبودن

روزیکه ما رسیدیم عمه کبری اینا شبش برگشتن تهران و ما تا موقع 13 بدر انزلی بودیم

واسه 13 هم از صبح بیرون نرفتیم بعد از ناهار با دایی بابا کامبیز و نازی جون رفتیم کاسپین ستاره ی شمال لب دریا که خییییییییلی شلوغ بود اونجا چایی و عصرونه هم خوردیم بعد من و بابا کامبیز و سورنا با نازی و رضا با ماشین ما رفتیم و بابا بزرگ اینا هم با دایی اینا رفتن

قرار بود بریم خونه ی دایی اینا تا آخر شب اونجا باشیم ولی ما اول رفتیم یه قهوه خونه لب دریا یه ساعتی رو اونجا بودیم بعد خونه ی دایی انیا رفتیم و تا آخر شب اونجا بودیم

اینم از 13 بدر متفاوت با هر سال ما

بعد هم 15 فروردین برگشتیم تهران موندیم تا بابایی کلاساش رو رفت دوشنبه برگشتیم شیراز و سه شنبه اومدیم لامرد خونه

خیلی این ور و اونور رفتیم اما من طبق معمول همیشه که دوربین رو تزیینی میبرم با خودم خیلی عکس نگرفتم 

نمی دونم چرا اما من اصلا علاقه ای به عکس انداختن ندارم همینا رو هم بابا یادم میاره که یه عکسی بگیر حداقل

و اینکه هر چی نگاه کردم بیشتر از سورنا فیلم گرفتیم تا عکس

پسرم خیلی آقا شده خیلی خشگل حرف می زنه و مثل بلبل تند تند حرف میزنه

موهاش رو هم محلات که بودیم بردم پیش سپیده و سارا جونم دختر خاله های ی گلم براش کوتاه کردن

بیچاره ها از اولش کلی شکلک در آوردن و هم رو خیس کردن تا بتونن بی سر و صدا و با بازی موهاش رو کوتاه کنن

هرچند که سپیده خیلی موهاش رو کوتاه نکرد میگه بیخود موهاش خیلی خشگله دلم نمیات خیلی کوتاش کنم از این به بعد هم حق نداری جایی ببریش همیشه بیارش خودم براش کوتاه کنم

آخر سر هم بهش شیر موز دادن واسه جایزه

دیگه اینکه امسال پسرم 250 تومان عیدی جمع کرد هرچند ما شیراز جایی نرفتیم فقط محلات و شمال عیدی گرفته 

پریشب هم خاله راضیه و امید جونی اومدن خونه مون دیروز هم واسه ناهار عمو آرش اومد پیشمون شب هم خاله مونا و عمو عباس اومدن

عمو آرش واسه پسرم یه ست بن تن با ساعتش خریده بود و براش آورده بود که سورنا کلللللللللی باهاش بازی کرد و ذوق کرد

خاله مونا هم بهش گفت بیا خونه مون تا منم بهت جایزه ات رو بدم

واسه امشب دعوتمون کرد.

خب این از سفرنامه ی امسال ما

از روزهای زیبای بهاریتون لذت ببرید

سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم

برای زلزله زدگان بوشهر هم از خدا صبر می خوام

خیلی درکشون می کنم چون خودم پارسال سال پر زلزله و تشویشی رو تجربه کردم و البته نا گفته نماند که همزمان اونجا که زلزله اومد اینجا رو هم تکون داد اما خفیفتر ولی خیییلی طولانی بود من کللللی ترسیده بودم خدا صبرشون بده

دوستون داریم

واسه دیدن عکسا هم بفرمایید ادامه لطفا

ممنون که به ما لطف داریدقلب


ادامه مطلب

[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 14:54 ] [ یاسمین ]
[ موضوع : خاطرات سفر ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد